|
عشق دو ماهی قدغن
پاییز تاریخ زرد تمام قصه ها روزیست که من متولد شدم
|
فلسفه ی بودن
میترسید از فلسفه ی بودن چیزی نمیدانست نمیخواست باشد میترسید خدا در آغوشش گرفت و به او خندید یک لبخند اطمینان بخش!! راهی شد هزاران سال در راه بود انگار هزاران سال نوری نه ماه پشت در های بسته به در میکوبید میترسید از تاریکی و ظلمت این در های بسته میترسید در ها به رویش گشوده شد نور های دروغی چشمش را زد آدم های دروغی حرف های دروغی لبخند های دروغی دلش را زد و به عمق هزاران سال نوری که در راه بود گریست هیچ کس همراه نیست % درد و دل : پرم از گریه نمیخوام کسی اشکامو ببینه .. [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:59 ] [ narges ]
[ ]
چشماتو هم بذار رفیق بیا تا بچگی کنیم بیا که تو قصه های کارتونی زندگی کنیم بیا شنل قرمزی رو بدزدیم از پنجه ی گرگ آخه تو کلبه اش هنوزم منتظره مادر بزرگ بیا تا مثل گالیور پا بذاریم تو لی لی وود نذار مسافر کوچولو گم بشه توی برهوت نذار رابین هودو ته کارتون ما اسیر کنند نذار پلنگ صورتی رو با ماهی مرده سیر کنند دنیای کارتونا قشگ دنیای مال سیاه و زشت کاش کسی زندگیمونو شبیه کارتون مینوشت درد و دل : دور باش ول نزدیک من از نزدیک بودن های دور میترسم [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 0:30 ] [ narges ]
[ ]
پرنده تنها بود و در تنهایی خویش با بال زخمی اش به سوی خدا میرفت پرنده تنها بود و در سرمای سرد زمستان راه بهار را گم گرده بود پرنده ی تنها سال ها با بال زخمی اش در جستو و جوی خدا پر زده بود خدا کجا بود؟ خدا کجا بود که این چنین پرنده تنها بود؟ درد و دل بیست و ششم : در عمق سیاه چشمانم نگاه کن این حقیقت خوابنما را تو اینار از چشمانم بخوان من حرف نمیزنم تو نمی دانی که سکوت چشم هایم چقدرحرف دارد تو نمیدانی و باز بی اعتنا به دستی که در عمق چشمانم با تو بدرود میگوید میگذری +تو نه هستی و نه نیستی / دیگه خستم از خیالات/ مونده بی جواب و مبهم توی زندگیم سولات
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 0:56 ] [ narges ]
[ ]
باد در آغوش ابر
باد شاید از هراس گزمه های شب از سیاهی دو چشم گرگ وار شب می هراسد باد امشب در سکوت مبهم مهتاب ها در نگاه روشن شبتاب ها سحر های خواب را در چشم میریزد و خیالش باز در شاخسار برگ ها آواز میخواند و خیالش باز روی بال ابر ها تا آسمان شهر میراند بر خیال خویش بر گیسوان خرمن گندم بوسه میکارد باد در اغوش ابر بر یاد خیال خویش میگرید آسمانش سخت در آغوش میگیرد وحشت این روز ها را بی صدا آواز میخواند بی صدا آواز میخواند «و صدای باد هر دم دلگزا تر...» درد و دل: باز باران می بارد باز غم عالم تمام زورش را روی شیشه ی اتاق میکوبد باز نمیشود شاد نوشت باز من میترسم کاش عقربه های ساعت نجومی به سوی بهار بتازند پ.ن : کوچ سیمین دانشور تسلیت [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 21:21 ] [ narges ]
[ ]
عید برگ ها
پاییز عید برگ هاست لباس سبزرنگ و همیشگی شان ر ا در می اورند و لباس زرد این روز های عید را میپوشند فرش نارنجی رنگی از وجودان پهن میکنند تا مهمانانان گام ها را روی حریر نرم با گلهای نارنجی اش بگذارند و چه عجیب زیبا میشود هنگام غروب یک رنگی زمین و آسمان عید درختان را سرود بچه های مدرسه جشن میگیرد و ضیافت برگ ها با رقص برگ و باد کل میگیرد رقص برگ ها در آغوش باد و برگ های فداکار عاشقانه سیلی سرد و وحشی بوران های پاییزی را روی گونه شان میپذیرند و عاشقانه فر میشوند زیر پای مهمانان عید پاییزی و روی زمین فرود می آیند عاشقانه .... درد و دل : نباشی هر شب و هر روز همش ویلون و آواره ام با فکرت زنده میمونم تا وقتی که نفس دارم [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 13:9 ] [ narges ]
[ ]
حماسه چون به غزل ختم ميشود زيبايست واژه ها باز همچون آيه هاي او كه بر دل محمد ، بر دلم وحي ميشود و باز سروده اي از رنگ شعر ميسازم و باز وقتي واژه ها در آغوش تو بوي تو ميگيرند سوره ام شكفته ميشود در ميان جنگل سبز احساس تو من ابن احساس را از تو وام ميگيرم كه انگار از سوي او سفيري به سوي قلب من هستي او كه مهرباني را در دل من به وديعه گذاشت وديعه اش را به پاي تو ميريزم و ميروم در جست و جوي او شايد چيزي بهتر تراز مهرباني نصيبم شود چيزي شبيه پيوند غزل كه در پستوي خانه ي از ترس پنهان است باچيزي شبيه حماسه كه در كوچه هاي يچ در يچ شهر شب ميگردد و من انگار سفيري از سوي اويم كه حماسه و غزل را به هم مي پيوندد [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 18:52 ] [ narges ]
[ ]
یك ليوان چاي تلخ !
و باز يك نخ سيگار و يك ليوان چاي تلخ و باز قصه ي تكراري روز آغاز ميشود و باز روز آغاز ميشود و باز تو ميخواهي تو باشي اما نميشود نميتواني اينجا نميتواني خودت باشي چون همه چيز ميخواهد تو خاكستري شوي خاكستري رنگي كه دنيا هست! پ.ن : تنها جايي كه نميخواهم دروغ بگويم اينجاست اينجا در اين صفحه ي دورغي!
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 13:41 ] [ narges ]
[ ]
بمان.... قبل نوشت: اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم بهار رفت بهار باز هم رفت و باخود برد قصه هاي روزهاي گرم كودكي را و من بازگشتم به مهرگان جايي كه از او متولد بودم و شايد تقدير، قصه ي تكراري سالهاست و من باز برميگردم به جايي كه از آن ميترسم من ترس را آموختم بهتر از هزچيزي ميترسم از تنهايي هاي بي تو از شبانه هاي بي تو از بي تو بودن بي تو ماندن ميترسم بمان ، روز هاي بي خورشيد مهرگانم راكنارم باش دردو دل بیست و سوم: همين امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش همين امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش كسي ديگر نميكوبد در اين خانه ي متروك ويران را كسي ديگر نميپرسد چراتنهاي تنهايم و من ديگر نميسوزم و ديگر هيچ چيز از من نميماند و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم درون كلبه ي خاموش خويش اما كسي حال منه غمگين نمي پرسد و من درياي پر اشكم كه طوفاني به دل دارم پ.ن: فقط یک ذره شو از عشق که من دنیا بشم دنیا فقط یک ذره از احساس که من دریا بشم دریا
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 18:30 ] [ narges ]
[ ]
قبل نوشت : لطفا حتما ب بخش معرفی کتاب سر بزنید!
سوره ي تو... سكوت اين اتاق باز مرا به شعر مي كشاند به عشق به تو... چرا بايد در عمق بي اعتقادي تو باشي تا در وجودم تناقض احساس كنم تا خودم را به سخره بگيرم خودم را به بند بكشم تا... چرا در اوج صدا هم سكوتت را احساس ميكنم تو كجايي كه اين چنين سكوتت در ذوق صدايم ميزند . كاش ميشد تو باشم« پاي تا سر تو » «زندگي گر هزار بار بود بار ديگر تو ... بار ديگر تو » كاش ميشد از بهانه ها گذشت تا به تو رسيد به تو در يك صفحه سفيد خالي از حاشيه خالي ازصدا، خالي از سكوت ، خالي از رنگ، خالي از.... تنها تو باشي .همه چيز تو باشد « پاي تا سر تو » كاش باشي ديگر نميتوانم به خودم دروغ بگويم ديگر نميتوانم به خودم بگويم خوشحالم كه نيستي پ.ن: بخش هایی از شعرم که توی گیومه و با رنگ آبی مشخص کردم اقتباس از شعر فروغ فرخزاده
دردو دل : تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از تو ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست من در پي خويشم به تو بر ميخورم اما در تو شده ام باز به من دست رسي نيست
پرانتز باز( بدون شرح) پرانتز بسته ميبينم صورتمو تو آينه با لبي خسته ميپرسم از خودم؟ اين غريبه كيه ا من چي ميخواد اون به من يا من به اون خيره شدم باورم نميشه هر چي ميبينم چشامو يه لحظه رو هم ميذارم با خودم ميگم كه اين صورتكه ميتونم از صورتم برش دارم ميكشم دستمو روي صورتم هر چي بايدبدونم بهم ميگه منو توي آينه نون ميده ميگه اين تويي نه هيچ كس ديگه پ.ن: من تو اين حجم كرخت بودن ميپوسم / من از اين درد از اين فاصله ميسوزم [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 23:52 ] [ narges ]
[ ]
چند وقتي طول ميكشد تا آدم با خودش كنار بيايد وقتي حالش گرفته باشد يا وقت هايي كه زيادي خوب باشد خاصيت منطق شايد اين باشد كه تو را درگير تعادل مكند و اگر نباشد روانت بد بهم ميخورد . بعد كه دوباره خودت شدي ، دوباره تعادل پيدا كردي ! دلت ميخواهد بنويسي يا هر كار ديگري كه دوست داري و وقتي انجام ميدهي حس قشنگي بهت دست ميدهد. اما وقتي مي ايي كه ان كار را انجام دهي نميتواني ، ميبيني كه آن تنها استعدادت هم درگير تعادل شده يعني به اندازه ي بقيه چيزا استعداد انجام دادنش را داري و ديگر هيچ بهترين واژه اي است كه اين وقت ها به كار ميبرند . و ديگر هيچ...
نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه قطره قره اب ميشود چگونه سايه ي سياه سر كشم اسير دست آفتاب ميشود
نگاه كن تمام هستيم خراب ميشم شراره اي مرا به كام ميكشد مرا به اوج ميبرد مرا به دام ميكشد
نگاه كن تمام آسمان من پر اغز شهاب ميشود تو آمدي ز دور ها و دورها ز سرزمين عطر ها و نور نشانده اي مرا كنون به زورقي ز عاج ها ز ابر ها ، بلور ها
مرا ببر اميد دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شور ها به راه پر ستاره ميكشانيم فراتر از ستاره مينشانيم
نگاه كن من از ستاره سوختم لبالب ازستاره تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود بيش از اين زمين ما به اين كبود غرفه هاي آسمان كنون به گوش من دوباره ميرسد صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان نگاه كن كه من كجا رسيده ام به بيكران به كهكشان به آسمان
كنون كه آمديم تابه اوج ها مرا بشوي با شراب موج ها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن مرا از اين ستاره ها جدا نكن نگاه كن كه موم شب به راه ما چگونه قطره قطره اب ميشود صراحي سياه ديدگان من به لاي لاي گرم تو لبالب از شراب خوا ب ميشود به روي گاهواره هاي شعر من نگاه كن تو ميدمي و افتاب ميشود فروغ فرخزاد
درد و دل: تمام نا تمام من با تو تمام ميشود شاعر بي نام و نشان صاحب نام ميشود تمام من به ناغم تو شعر دوباره ميشود بند سكوت كهنه ام چهار پاره ميشود پ.ن : یه بخش جدید به وبلاگ اضافه کردم به نام معرفی کتاب - مقاله -بیوگرافی و نقد فیلم که بالای هر اپ لینکش هست توی پیوند ها هم لینکش هست و امید وارم اون بخشم مطالعه کنید . حتما نظرتونو در باره ی بخش جدید بنویسید که بدونم خوشتون اومده یا نه . ممنون
[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ 16:8 ] [ narges ]
[ ]
قبل نوشت :به دنبال واژه ها نباش كلمات فريبمان ميدهند وقتي اولين حرف الفباكلاه سرش برود فاتحه ي كلمات را بايد خواند اسمان ديگر سخت گريه ميكند انگار فاتحه ما را بايد بخوانند وقتي دل ابري اسمان از سنگ ميشود دل سنگي ما از چي خواهد شد ؟؟؟ از كجا ميشود نوشت كه رنگي باشد؟ از كجا كه خاكستري اين خيايان هادر چشممان نكوبد از كدام جاده بايد رفت كه تهش به جايي برسد به جهنمي به بهشتي با كدام صدا بايد فرياد زد كه سكوت يخي اين شهر را بپوشاند ...... دردو دل : آروم ندارم يه نشونه ميخوام واسه قلبم جز اين نشونه واسه چيزي دخيل نميبندم [ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 22:34 ] [ narges ]
[ ]
در اين كرانه ي ابي اما بي صدا باز هم صدا مرده يا شايد تولدي نبوده هرگز كه مرگي سكوت گاه از عمق سلول هاي خاكستري مغزم بالا ميرود و حس سرد را در جاي جاي وجودم ميپروراند و حس ترس را و باز من گل باران زده نبودم كه هستم و تو شايد خيال باالقوه اي بودي كه رفتي به شهري كه صدا هست از اين اشفته بازار واژه هايم چيزي در نمي آيد جز ترديد ترديد كه شايد اين سكوت ميتواند بشكند شايد اين همان شهري بوده كه صدا هست درد و دل : اي به داد من رسيده تو روزاي خود شكستن اي چراغ مهربوني تو شباي وحشت من اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد توشبو از من گرفتي تو منو دادي به خورشيد اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي براي من كه غريبم تو رفيقي جون پناهي ناجي عاطفه ي من شعرم از تو جون گرفته رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره كه منو دادي نشونم وقتي شب شب سحر بود توي كوچه هاي وحشت وقتي هر سايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت وقتي هر ثانيه شب تپش هراس من بود وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود تو با دست مهربوني به تنم مرهم كشيدي برام از روشني گفتي پرده ي شبو دريدي مقصدت هر جا كه باشه هر جاي دنيا كه باشي اونور دشت شقايق پشت لحظه ها كه باشي خاطرت باشه كه قلبت سپر بلاي من بود تنها دست تو رفيق دست بي رياي من بود [ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ 22:12 ] [ narges ]
[ ]
تو از متن كدوم رويا رسيدي كه تا اسمت رو گفتي شب جوون شد كه از رنگ صدات دريا شكفتو نگاه من پر از رنگين كمون شد تواز خاموشي دلگير رويا صدام كردي صدام كردي دوباره صدا كردي منو از بغض مهتاب از اندوه گل و اشك ستاره صدام كردي صدام كردي نگو نه اگر چه خسته و خاموش بودي تو بودي و صداي تو صدام زد اگر چه دور و ظلمت پوش بودي تو چيزي گفتي و شب جاي من شد من ازنور و غزل زيبا شدم باز تو گيج و ويج از خود گم شدن ها من از من مردمو و پيدا شدم باز از اين تك بستر تنهايي عشق از اين دنج سقوط اخر من صدام كردي كه بر گردم به پرواز به اوج حس سبز باتو بودن صدام كردي كه رو خاموشي من يه دامن ياس نوراني بپاشي برهنه از هراس و تازه از عشق توي اغوش جان من رها شي
دست هايم نيست دست هايم آنروز در حس لطيف باتو بودن گم شد و من ديگر پيدايش نكردم دست هايم نيست دست هايم را زير همان درختي كه توي كوچمان بود خاك كردم همان روزي كه تو از كوچه ي ما رفتي و تو وقتي داشتي ميرفتي من صندوقچه ي آرزو هاي كودكيمان را در بساط تو پنهان كردم تا روزي كه تنها شدي و دلت براي درخت آرزو هاي كودكيمان تنگ شد حس من با تو باشد كه اگر برگشتي و ديدي درخت آرزو هايمان را تبر زدند مثل من بي آرزو نماني درد و دل : انگار واژه ها با من قهر اند من كه به پاكي واژه ايمان داشتم سزاوار نيست كه تهي بمانم + امتحانام شروع شده بنابر اين احتمالا يه ماه نيستم [ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 20:42 ] [ narges ]
[ ]
از شب شيشه ي اين شهر باز هم بيرون را نگاه كردم اتاقك شيشه اي من زيباست اما پشت اين شيشه ها زنداني است براي خودش من اينجا گرفتار شدم و ميخواهم يك بار فقط يك بار زير باران هاي سربي شهرم خيس شودم فقط يك بار گريه ام ديگر نميگيرد گريه بهانه نميخواد چون من پرم از بهانه
دردو دل نوزدهم :
اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
[ جمعه نهم اردیبهشت 1390 ] [ 23:3 ] [ narges ]
[ ]
انكه پرواز نميداند بر لب پرتگاه اشيانه ساختنش خطاست نيچه بهانه هاي رنگارنگ بودن زياد است انقدر كه ميتواني هزار سال زنده باشي ولي زنده نيستي انوقت ميشود كه بدون هيچ بهانه اي ناراحتي كه داري ميميري چون اصلا زيبايي زندگي را نديدي و هر روز درگير احساسات درگير ناراحتي ها و غم ها بودي وقتي با دختر عمويت كه هفت سالش است حرف ميزني ميفهمي كه چقدر چيز هاي كوچك ميتوانند قشنگ و دوست داشتني باشند فرقي نمي كند بزرگ باشي يا يك بچه ي هفت هشت ساله فقط كافي است بهانه هاي زيبا براي بودنت بتراشي براي خوب زندگي كردن نكات كوچك اما حياتي را رعايت كن سرت را شلوغ نكن انقدر كه وقت داشته باشي براي خاكسپاري خاله ي مادرت يا براي عروسي فلان فاميل دورت كه هميشه دوست داشته باتو رابطه داشته باشدشركت كني اگر مايل به انجام كاري نيستي راحت بگو نه تا شب با خيال راحت بخوابي براي رسيدن به علايق و آرزو هايت تلاش كن تا مديون خودت نباشي بلند پروازي نكن و در حد توانت گام بردار و برج پيشرفت را پله پله بالا برو اگر داشتن ارامش و داشتن يك زندگي شادو خوب برات از ثروت و هر چيز ديگر بيشتر است نكات كوچك اما مفيد را در زنگي رعايت كن درد و دل هجدهم: خدايا نگاه کن درست تو چه وقتی پر از اشکم اما میخندم به سختی + نعره هاي بي امونم گوش اسمون و كر كرد ولي فريادمو نشنيد.... +نه تیر و دژنه نه دارو زندون ستاره هارو از شب نترسون پ.ن : توي اين هفته خاله ي عزيزمو از دست دادم
ادامه مطلب [ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ 14:15 ] [ narges ]
[ ]
پسري كه لب نداشت يك روز يكي بود كه لب نداشت كجا؟ توي شهر شادي ها ،شهري كه همه الكي الكي شاد بودند شاد بودند ؟الكي ؟ مگر ميشود ادم بيخودي شاد باشد ؟ خب شده بود ديگر.مردم ان شهر هيچ درد و غمي نداشتند خدا حسابي خجالتشان داده بود و نعمت را بر انها تمام كرده بود . آنها هر شب در شهر جشن و پايكوبي برپا ميكردند. و همه ي مردم شهر در اين جشن شركت ميكردند و آواز ميخواندند و ميگفتند و ميخنديدند همه ي مردم شهر ؟ اري همه به غير از حسينعلي حسينعلي ؟ كي هست اين حسينعلي ؟ پسري كه لب نداشت !!! پسرك هميشه در خانه مينشست و گريه ميكرد و به خدا شكوه و شكايت ميكرد كه چرا لب ندارد هر چه پدر و مادرش ميگفتند لب كه چيز خيلي بزرگي نيست ادم بدون لب هم ميتواند خوشحال باشد حسينعلي به گوشش نميرفت كه نميرفت و ميگفت : مگر ميشود ادم بدون لب هم لبخند بزند هر روز و هر شب پسرك بر همين روال ميگذشت تا يك شب يك تصميم گرفت چه تصميمي نكند ميخواست خودش را از پشت بام بيندازد پايين ؟ نه بچه جان انروز ها هنوز دنيا اينقدر داغون نشده بود . تصميم گرفت كه برود و براي خودش يك لب پيدا كند و اگر هم كه نتوانست لبش را پيدا كند بفهمد كه چرا لب ندارد . تصميم گرفت از خدا بپرسد كه چرا به همه ي مردم جهان لب داده و به او نداده . چرا خدا ميخواسته همه ي مردم جهان شاد باشند ولي او نباشد . رفت ؟ آري ، يك شب كه همه براي جشن به ميدان شهر رفته بودند حسينعلي هم بغچه اش را برداشت و راه افتاد راه درياها را پيش گرفت . توي مسير از شهر هاي مختلف دنيا گذشت و هر جا يك آدم عجيب و غريب ديد چجور آدم هايي مثلا؟ اولين شهري كه رسيد يك شهر خاموش خاموش بود انگار نه انگار كه آنجا ادم زندگي ميكند . خيلي تعجب كرده بود هيچ صدايي از هيچ جا نمي امد رفت و رفت تا بلاخره يكي را ديد از او پرسيد «ببخشيد اينجا كجاست ؟»«اينجا شهر نور است »«شهر نور ؟ پس چرا همه جا تاريك است ؟»«چند سال پيش غول سياه امد و همه ي شهر را تصرف كرد و از آن پس شادي كردن و روشنايي را براي اين شهر قدغن و حرام كرد» حسينعلي حسابي ناراحت شد تا انجا كه براي چند دقيقه اي درد خودش را فراموش كرد. رفت و رفت تا از ان شهر گذشت و به شهر ديگري رسيد و پس از آن به شهر ديگري و خلاصه به جاهاي مختلف رفت و ديد كه خيلي از آدم ها بااينكه لب دارند باز هم لبخند نميزنند و شاد نيستند بعد چي شد؟ بعد از اين ماجرا ها تصميم گرفت كه به شهر خودش بگردد و شاد باشد او فهميد بدون لب هم ميشود لبخند زد و شاد بود .
برگرفته از داستان پسري كه لب نداشت از احمد شاملو با كمي بيشتر از كمي تغيير درد و دل هفدهم : دستمو ول نكن تازه راه افتادم ميترسم بدون تو بدون كمك تو ميترسم قدم بردارم + كاش قصه ي من قصه ي صد سال تنهايي بود +مرا بشناس و باور كن كه خسته ام خيلي خستم +تا اون روزي كه نبضم بزنه ترانه سازم پ.ن : بيست و چهارم فرودين تولد بهترين دوستم بود كه من نرسيدم بيام حالا امروز با يه كمي تاخير ميگم :بيتا جونم تولدت مبارك .
[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 13:46 ] [ narges ]
[ ]
امروز روز خوبيست
انگار آسمان خاكستري نيست باران باريده انگار زير باران واژه ها متولد ميشوند زير باران ميشود آرزو كرد زير باران ميشود بچه بودزير باران ميشود باريد انگار اين روزها بيشتر باران ميبارد امروز روز خوبيست باران ميبارد انگار
پرانتز باز ( یه شعری که اصلا ربطی به موضوع نداره) پرانتز بسته
حرف من حرف خودم نيست حرف خاك حرف ريشست حرف ديروز نديده حرف فردا و هميشه است صحبت سكوت سرده آدماي توي قابه حرف اين صورتكا نيست حرف با اون بر نقابه حرف ترديد يه نسله ميون رفتن و موندن بين خوابيدن تا صبح يا دم سحر پريدن يكي بايد بگه آخر منوتو كجاي كاريم وسط يه راه روشن يا هنوزم توي غاريم يكي بابد بگه آخر چرا رنگ ما پريده چرا با اين همه عينك هيچ كسي ما رو نديده پ.ن : قالب وبلاگ به صورت موقت است چون نمی دونم قالب قبلیم چی شده
درد و دل شانزدهم: تو رو دوست دارم مث دلتنگياي وقت سفر تو رو دوست دارم مث حس غريب وقت سحر تو رو دوست دارم [ جمعه نوزدهم فروردین 1390 ] [ 22:4 ] [ narges ]
[ ]
قبل نوشت : من از حس زمين گفتم / چون از پرواز ميترسم
چرا صبح نميشود من از تاريكي ميترسم ميترسم تا ابد در محبس سرد تاريكي باقي بمانم چرا صبح نمشود
پ.ن دوست عزيز :«پيشاهنگ زمين» من هنوز با سيستم كامنت وبت مشكل دارم اميد وارم از دستم ناراحت نشي درد و دل پانزدهم: همه ي هستي من آيه اي تاريك است كه تو را تكرار كنان به سحر گاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين ايه تو را اه كشيدم اه
[ شنبه سیزدهم فروردین 1390 ] [ 1:5 ] [ narges ]
[ ]
فقط تو بخون لطفا «شنيدم اگه ده شب بهت فكر نكنم تو از يادم ميري ميخوام ده شب بهت فك نكنم» شب اول : ساعت كوكي با صداي اعصاب خورد كنش نميذاره بخوابم خستم انگار پنجاه ساله نخوابيدم باتري هاشو در ميارم پرت ميكنم اونطرف اتاق حالا بهتره همه جا ساكت شد يه سكوت مطلق حالا ميتونم بخوابم بدون اينكه به تو فكر كنم شب دوم : چند شبي ميشه كه دارم داستان چهره ي مرد هنرمند در جواني رو ميخونم . در كتابو باز ميكنم چند صفحه ميخونمو كتابو ميبندم يه كم اهنگ گوش ميكنم يه نگاه به صفحه ي گوشيم مي اندازم ساعت يكه . چراغو خاموش ميكنم و پتو رو ميكشم رو سرم بدون اينكه به تو فكر كنم شب سوم: ساعت يازده شبه دارم برا وبلاگم يه چيزايي مينويسم ميخوام دوباره راهش بندازم هي مينويسم و هي پاك ميكنم عادت هميشگي منه ميدوني كه ؟ بلاخره يه چيزي سيو كردم صداي خاموش شدن كامپوتر تو گوشم ميپيچه . يه كمي زبان ميخونمو بعدش ميخوابم بدون اينكه به تو فكر كنم شب چهارم: امشب خسته ي خستم تا ساعت 4 كلاس اضافه داشتم و بعدشم كلاس زبان تا شام ميخورم ميرم كه بخوابم ساعت تغريبا نه . ميپرم توي تخت خواب بدون اينكه به تو فكر كنم شب پنجم: براي جغرافي بايد ماكت درست كنيم زهرا و الهه اينجاند ساعت هش ت و نيمه كه ميرند منم تا ميام اتاقموكه روي فيور و رنگ «گواش » افتاده تميز كنم ساعت ده يه كم درس ميخونم و بعدش ميخوابم بدون اينكه به تو فكر كنم شب ششم: امشب داريم ميريم خونه ي عمه جون گفته بودم كه تازگي ها شوهر عمم فوت شده . خيابونا خيلي شلوغه دم عيده ديگه ساعت ده ديگه خونه ي خودمونيم فردا امتحان زبان داريم يه نگاهي مي اندازم و يه كمم ديني ميخونم ساعت دوازده بازم دارم ميرم كه بخوابم بدون اينكه به تو فكر كنم شب هفتم: امروز با دوستام رفتيم بيرون خيلي خوش گذشت كلي خنديديم من و بيتا و زهرا و زهرا بعدشم كه فيلم هفت دقيقه به پاييزو ديدم و دراسم مونده بود خوندم و بعدش با داداشم رفتيم خيابون گردي بعد كه اومديم شام خوردم و خوابيدم بدون اينكه به تو فكر كنم شب هشتم : امروز تو مدرسه نمايشگاه جغرافي زديم خلاصه حسابي خسته شدم مثل يه مرده ي متحرك كلاس زبانو رفتم و اومدم و خوابيدم درساي فردا رو هم اماده نكردم. شب نهم : امشب نه خسته ام نه كار دارم نه فيلم كه ببينم ولي ترجيح ميدم به تو فكر نكنم شب دهم : ساعت يازده امشب دارم به اين فكر ميكنم كه چند وقته به تو فكر نكردم ؟؟
اگه عاشقت نبودم پانمیداد این ترانه بیخیال بدبیاری زنده باد این عاشقانه
نصيحت دوم : تو زندگي از جز به كل حركت كن چون تو پرنده نيستي درد و دل چهاردهم : خدايا نگاه كن درست تو چه وقتي پر از اشكم اما ميخندم به سختي پ.ن : عيد نوروز پيشاپيش مبارك پ.ن : مهم: سید علی جان من نمیدونم کجای وبلاگت نظر بذارم لطفا بهم بگو پ.ن: يكي هست توقلبم كه هر شب واسه اون مينويسمو اون خوابه... [ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 20:52 ] [ narges ]
[ ]
توجه!! توجه !!
اين روزها همه عاشق مي شوند شما چطور؟! شاعر ميگه : شب تو زلفت اسيره ماه پيش تو حقيره امشبو اينجا بمون واسه رفتن خيلي ديره نگاه تو ترانست چشات پر از ستارست به به خودم حال كردم . دروغام چه شاعرانست البته اينو شاعر ميگه دختر خانوم ها و آقا پسر هاي عزيز اگه به گوشتون اشناست اصلا به من ربطي نداره !! تو رو خدا بيان عشق و بسپاريم به متخصصش (ليلي واقاي مجنون با اسم مستعار ) اين چيزا به ما نمياد !!
پرانتز باز . يه شعر كه اصلا ربطي به موضوع اپم نداره . پرانتز بسته گاهي گمان نمي كني ولي مي شود . گاهي نمي شود نمي شود كه نميشود گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود گاهي گداي گداي گدايي و بخت با تو نيست گاهي تمام شهر گداي تو ميشود «دكتر علي شريعتي » پ.ن : دلم براتون خيلي تنگ شده شما چطور ؟ پ.ن . بسیار مهم : سید علی جان (پیش اهنگ زمین ) تو رو خدا بگو من کجا ی وبلاگت باید کامنت بذارم . نصيحت اول : هميشه منتظر معجزه باش چون معجزه هميشه در حال رفت و آمده . و لزوما معجزه = عشق نيست . معادله ي زندگيتو از راههاي آسون تر حل كن. درد و دل : منو تو اغوشت بگير خدا ميخوام بخوابم اخه تو تنها كسي بودي كه دادي جوابم [ جمعه بیستم اسفند 1389 ] [ 13:57 ] [ narges ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |